1387/04/04 ساعت 08:37
من : نوبنیاد
تاکسی : بیا بالا
من : مسیر بعدی تون کجاست ؟
راننده : هفت تیر
من : ای ول
راننده : تلفنش زنگ میزنه ! و یکدفعه شروع میکنه به گریه کردن و ماشین رو نگه میداره
من: چند ثانیه صبر میکنم و کرایه رو میگذارم روی صندلی و پیاده میشم . حالا کجا هستم وسط اتوبان بابائی که هیچ کسی ماشین نگه نمیداره ! شروع میکنم به پیاده رفتن تا نوبنیاد ! دیر میرسم به محلی که باید می رفتم
پ ن : اون الاغی که فهمید این رانندگی میکنه ! فکر نکرد خبر بدی که داده میتونه به ضررش باشه !
پ ن :راننده هی میگفت عمو بعد بابا برای خیلی عزیز بود ! فک کنم عموش بلیط یه طرفه به مقصد معلوم براش گرفتن
پ ن : خدایا این راننده های احمق را از ما بگیر !
پ ن : این روزها بد جوری دهنمان سرویس شده است ! شما چطور !
پ ن : این ماجرا واقعی بود





