از روزم می نویسم

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
1387/04/13 ساعت 09:31

 

 

من : در راه رو دارم میرم بالا

زن همسایه : با لباس خواب جلوی در خونشون

من : در دل خدا رو ستایش میکنم به خاطر این همه سلیقه که برای هیکل این زن به کار برده ( در دلم )

زن همسایه : لخت میام جلوت که حال تو رو بگیرم با اون ریش هات  ( در دلش )

 

مجموعه گفتگوی شروع روز در دلمان و دلش

 

1387/04/06 ساعت 14:29

 

 

من : شب سکسی تر از هر شب

تو : خسته تر از هر شب

ما : این شده زندگی

دیگران : حسرت به همین زندگی

 

1387/04/04 ساعت 08:37

 

 

 

من : نوبنیاد

تاکسی : بیا بالا

من : مسیر بعدی تون کجاست ؟

راننده : هفت تیر

من : ای ول

راننده : تلفنش زنگ میزنه ! و یکدفعه شروع میکنه به گریه کردن و ماشین رو نگه میداره

من: چند ثانیه صبر میکنم و کرایه رو میگذارم روی صندلی و پیاده میشم . حالا کجا هستم وسط اتوبان بابائی که هیچ کسی ماشین نگه نمیداره ! شروع میکنم به پیاده رفتن تا نوبنیاد ! دیر میرسم به محلی که باید می رفتم

 

پ ن  : اون الاغی که فهمید این رانندگی میکنه ! فکر نکرد خبر بدی که داده میتونه به ضررش باشه !

پ ن :راننده هی میگفت عمو بعد بابا برای خیلی عزیز بود ! فک کنم عموش بلیط یه طرفه به مقصد معلوم براش گرفتن

پ ن : خدایا این راننده های احمق را از ما بگیر !

پ ن : این روزها بد جوری دهنمان سرویس شده است ! شما چطور ! 

پ ن : این ماجرا واقعی بود

 

 

Rank Verified !